اجتماعی مقالات

توصیف بهائیت به قلم دیل هازبند (قسمت دوم)

دیل هازبند

مقدمه:

دیل هازبند از پژوهشگران و نویسندگانی است که طی حدود 9 سال عضویت در جامعه و تشکیلات بهائی، با تعالیم و آموزه‌های بهائی آشنا شد و پس از مدتی به نقاط ضعف، اشتباهات، تعارض‌ها، شکست‌ها و نارسایی‌های بهائیت پی برد و در نامه‌ای خطاب به محفل ملی بهائیان آمریکا، اعلام نمود: «پس از سال‌ها تحقیق و تحری حقیقت، سرانجام به این نتیجه و تصمیم غم‌انگیز رسیدم که دیگر نمی‌توانم باور و اعتقادی به بهاءالله یا هر یک از نهادها و مؤسسات تأسیس شده تحت نام او، همچون ولایت امرالله و بیت‌العدل جهانی، داشته باشم. من کاملاً متقاعد شده‌ام که بهائیت در تحقق اهداف و تعالیم خود، مبنی بر ایجاد صلح، وحدت و ایجاد عصر طلایی برای جامعه‌ی بشری، ناتوان و محکوم به شکست است.»
هازبند معتقد به عصمت و مصون از خطا بودن رهبران بهائی نیست و قبول چنین اعتقادی را حرکت به سوی دیکتاتوری و استبداد درون جامعه‌ی بهائی می‌داند. او به مشروعیت رهبری بهائی، بعد از عبدالبهاء انتقاد شدید دارد و معتقد است پس از عبدالبهاء، رهبری بهائیت باید به برادرش محمدعلی افندی سپرده می‌شد. هازبند بیت‌العدل، یعنی همان رهبری فعلی بهائیت در اسرائیل را غیرمشروع می‌داند و معتقد است بهائیت با گذشت بیش از 170 سال از عمرش، هیچ دستاورد ارزشمندی را به ارمغان نیاورده است. دیل هازبند طرفدار بهائیان وحدتگرا است و انتقادهای زیادی را به بهائیت وارد آورده است.
علت خروج از جامعه‌ی بهائی:

اصولاً افراد منتقد و معترض به تشکیلات، هیچ جایگاهی در بهائیت ندارند. این گونه افراد به سادگی از بهائیت اخراج می‌شوند یا تشکیلات مقدمات کار را طوری برنامه‌ریزی می‌کند که فرد معترض مجبور به استعفا شود.

دیل هازبند در اکتبر 2007 در مقاله‌ی “چرا بهائیت را ترک کردم” به علت خروج خود از بهائیت اشاره نموده و می‌نویسد:

«من در سنین نوجوانی و جوانی یک مسیحی بودم ولی در اوایل دهه 20 عمر خود، با ملاحظه‌ی اشکالات، تعارض‌ها و نارسایی‌های آن، مسیحیت را رها کردم. بهائیت توضیح می‌داد که جدا از آنکه عیسی مسیح پیامبر (یا مظهر) الهی بود، آیین او در طول قرون و اعصار، دچار انحراف و فساد شده و به این ترتیب، اکثر مسیحیان دیگر پیرو او نیستند، بلکه از افکار و عقاید بشری پیروی می‌کنند.

در ابتدای پیوستن به جامعه‌ی بهائیان، با خود فکر کردم شاهد جامعه‌ای شبیه به جامعه‌ی مسیحیان اولیه، در امپراتوری روم باستان، خواهم بود؛ با این تفاوت که دیگر بهائیان به گروه‌ها و فرقه‌های رقیب تقسیم نخواهند شد و به نزاع و جنگ با یکدیگر نخواهند پرداخت. با خود گفتم اگر همه‌ی مردم جهان بهائی شوند، صلح و سعادت برای همیشه برقرار خواهد شد. چه دورنمایی! چه رؤیایی! ولی طبیعت انسان هرگز اجازه‌ی تحقق چنین چیزی را نخواهد داد!

پس از مدتی ملاحظه کردم بهائیت نیز دارای اشتباهات، تعارض‌ها، شکست‌ها و نارسایی‌ها است؛ هر چند کمتر از 200 سال عمر کرده باشد! شناخت و آگاهی از این موارد، موجب شد تا با قلبی اندوهگین از جامعه‌ی بهائی خارج شوم. می‌توانم دورویی و ریاکاری نهفنه در عقاید تعصب‌آلود بهائی را به ترتیب زیر بیان کنم:

  • بهائیت ادعا دارد دین دیگر احتیاج به طبقه‌ی روحانی ندارد ولی عملاً خود طبقه‌ای از رهبران را پیش‌بینی کرده است که اقتدار و استبدادی بیش از کشیشان قرون وسطی برای خود قائل هستند.
  • بهائیت ادعا دارد زن و مردباید با یکدیگر مساوی باشند ولی از سوی دیگر، حق عضویت و حضور زنان را در شورای رهبری قدرتمند و صاحب نفوذ در جامعه‌ی بهائی بیت‌العدل انکار می‌کند.
  • آیین بهائی و بهائیان ادعا می‌کنند با پیروان سایر ادیان دوست هستند و به آن‌ها خوشامد می‌گویند ولی هم‌زمان، آن دسته از هم‌کیشان خود را که جرأت کنند و نسبت به ادعاهای رهبران دینی فعلی خود (بیت‌العدل) پرسش و تردید داشته باشند، مورد سرزنش قرار داده و طرد و تکفیر می‌نمایند.
  • تعالیم بهائی می‌گوید دین باید مطابق و هماهنگ با علم باشد ولی در عین حال اصرار دارند هر آنچه را که رهبران دینی آن‌ها می‌گویند، حقیقت محض است، هرچند آن مطالب مورد قبول مراجع علمی نباشد!

همچنین من در بهائیت با افتضاحات و رسوایی‌هایی مواجه شدم که واقعاً مرا آزار می‌دهد، حتی الآن که دیگر عضو جامعه بهائی نیستم و آن را ترک کرده‌ام. به برخی از آن‌ها به اختصار اشاره می‌کنم:

نقض مفاد کتاب عهدی (وصیت‌نامه بهاءالله) توسط فرزندش عبدالبهاء!

بهاءالله در کتاب عهدی که در حقیقت وصیت‌نامه‌ی اوست و به دست‌خط خود آن را نوشته است، مقرر نمود که پس از عبدالبهاء، برادر جوان‌تر او یعنی میرزا محمدعلی باید جانشین او شود ولی عبدالبهاء با محروم کردن محمدعلی از هرگونه مقام و موقعیتی، این دستور و حکم بهاءالله را زیر پا گذاشت و در الواح وصایای خویش، نوه‌اش شوقی افندی را به جای محمدعلی جانشین خود نمود.

جنون و حماقت شوقی افندی!

عبدالبهاء در وصیت‌نامه‌اش، شوقی افندی نوجوان را به عنوان جانشین خود و ولی امرالله منصوب کرد و مقرر داشت که شوقی افندی باید در زمان حیات خود، فرزند ارشد ذکور خود، یا در صورت عدم صلاحیت او، یکی دیگر از پسران خود را، و در صورت نداشتن پسر، یکی دیگر از فرزندان ذکور از نسل بهاءالله را به عنوان جانشین خود تعیین نماید.

شوقی افندی نه تنها خود فرزندی نداشت، بلکه تک‌تک فرزندان و بازماندگان بهاءالله و عبدالبهاء را طرد و تکفیر کرد و از جامعه‌ی بهائی اخراج نمود. به این ترتیب، شرایطی را موجب گردید تا نتواند حکم و دستور پدربزرگش را اجرایی کند. او در سال 1957 درگذشت و برخلاف احکام و قوانین بهائی وصیت‌نامه‌ای از خود به جای نگذاشت و به این ترتیب، جامعه‌ی بهائی را در بحران نبودِ جانشین غرق کرد.

“پایان”
منبع: فصلنامه بهائی شناسی، شماره 11
کلیک کنید: قسمت اول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *